تبلیغات
در کوچه باد می آید و من به جفت گیری گلها می اندیشم
 

از بهترین های حضرت حافظ

نوشته شده توسط :kamran hatami
پنجشنبه 10 آذر 1390-03:40 ق.ظ


مدامم مست می دارد نسیم ِ جعد گیسویت

خرابم می کند هر دَم فریب ِ چشم ِ جادویت

 

پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن

که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت ؟

 

سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم

که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت

 

تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی

صبا را گو که بردارد زمانی بـُرقع از رویت

 

وگر رسم فنا خواهی که از عالم بر اندازی

برافشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت

 

من و باد ِ صبا مسکین ، دو سرگردان دو بی حاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

 

زهی همت که حافظ راست از دنیا و از عُقبی

نیاید هیچ در چشمش به جز خاک سر کویت

 

 





نظرات() 

باران مورب-رسول یونان

نوشته شده توسط :kamran hatami
چهارشنبه 9 آذر 1390-04:55 ق.ظ




بارانی مورب

در نیمروزی آفتابی

هیچ اتفاقی نیافتاده است

تنها تو رفته ای

اما من

قسم می خورم که این باران

بارانی معمولی نیست

حتما جایی دور

دریایی را به باد داده اند





نظرات() 

انسان-گروس

نوشته شده توسط :kamran hatami
چهارشنبه 9 آذر 1390-04:40 ق.ظ


از ماه

لکه ای بر پنجره مانده است

از تمام آب های جهان

قطره ای بر گونه ی تو

و مرزها آنقدر نقاشی خدا را خط خطی کردند

که خون خشک شده

دیگر نام یک رنگ است

 

از فیل ها 

گردنبندی بر گردن هایمان

و از نهنگ

شامی مفصل بر میز

 

فردا صبح

انسان به کوچه می آید

و درختان از ترس

پشت گنجشکها پنهان می شوند





نظرات() 

نقطه ی سیاه گروس

نوشته شده توسط :kamran hatami
چهارشنبه 9 آذر 1390-04:26 ق.ظ




این سطر

یا سطرهای بعد

نقطه ای می آید

که پایان تمام حرف هاست.

 

در قاب غمگین پنجره

موهای خسته و

پیراهن سیاه دخترکی که دور می شود

دور می شود

دور می شود

 

در قاب غمگین پنجره

نقطه ای سیاه

دور می شود


نقطه ای

که پایان تمام حرف هاست

 





نظرات() 

شیشه ی پنجره علیرضا روشن

نوشته شده توسط :kamran hatami
دوشنبه 7 آذر 1390-02:25 ق.ظ



به خودت نگیر شیشه ی پنجره
تمیزت میكنند كه كوه را بی غبار ببینند
و آسمان را بی لكه
به خودت نگیر
تمیزت می كنند كه دیده نشوی





نظرات() 

سوغاتی

نوشته شده توسط :kamran hatami
پنجشنبه 3 آذر 1390-07:43 ق.ظ





وقتی میای صدای پات از همه جاده ها می یاد


انگار ره از یه شهر دور ، که از همه دنیا می یاد

تا وقتی که در وا میشه لحظه ی دیدن میرسه

هر چی که جاده ست رو زمین به سینه من میرسه

ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام میرسم

به هر چی می خوام میرسم

وقتی تو نیستی قلبم و واسه کی تکرار بکنم

گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم

دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه

مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه

ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام میرسم

به هر چی می خوام میرسم

عزیزترین سوغاتی غبار پیراهن تو

عمر دوباری منه دیدن و بوییدن تو

نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس میخوام

عمر دوباری منی تو رو واسه نفس میخوام

ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام میرسم

به هر چی می خوام میرسم

خوانده اصلی:شکیلا




نظرات() 

همسفر

نوشته شده توسط :kamran hatami
پنجشنبه 3 آذر 1390-07:27 ق.ظ




تو از كدوم قصه ای كه خواستنت عادته

نبودنت فاجعه بودنت امنیته
تو از كدوم سرزمین تو از كدوم هوایی
كه از قبیله ی من یه آسمون جدایی

اهل هر جا كه باشی قاصد شكفتنی
توی بهت و دغدغه ناجی قلب منی
پاكی آبی یا ابر نه خدایا شبنمی
قد آغوش منی نه زیادی نه كمی

منو با خودت ببر ای تو تكیه گاه من

خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن
منو با خودت ببر من به رفتن قانعم
خواستنی هر چی كه هست
تو بخوای من قانعم

ای بوی تو گرفته تن پوش كهنه ی من
چه خوبه با تو رفتن رفتن همیشه رفتن
چه خوبه مثل سایه همسفر تو بودن
هم قدم جاده ها تن به سفر سپردن

چی می شد شعر سفر بیت آخرین نداشت
عمر پوچ من و تو دم واپسین نداشت
آخر شعر سفر آخر عمر منه
لحظه ی مردن من لحظه ی رسیدنه

منو با خودت ببر ای تو تكیه گاه من

خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن
منو با خودت ببر من حریص رفتنم
عاشق فتح افق دشمن برگشتنم

منو با خودت ببر منو با خودت ببر

خواننده اصلی:شاه ماهی موسیقی ایران گوگوش




نظرات() 

خیال انگیز رهی معیری

نوشته شده توسط :kamran hatami
پنجشنبه 3 آذر 1390-04:27 ق.ظ



خیال انگیز و جان پرور، چو بوی گل سراپایی

نداری غیر از آن عیبی، که می­دانی که زیبایی

 

من از دلبستگی های تو با آیینه دانستم

که بر دیدار طاقت سوز خود، عاشق تر از مایی

 

به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را

تو شمع مجلس افروزی، تو ماه مجلس آرایی

 

منم ابر و تویی گلبن، که می­خندی چو می­گریم

تویی مهر و منم اختر، که می­میرم چو می­آیی

 

مه روشن، میان اختران پنهان نمی­ماند

میان شاخه های گل مشو پنهان،که پیدایی

 

کسی از داغ و درد من، نپرسد تا نپرسی تو

دلی بر حال زار من، نبخشد تا نبخشایی

 

مرا گفتی، که از پیر خرد پرسم علاج خود

خرد، منع من از عشق تو فرماید، چه فرمایی؟

 

من آزرده دل را، کس گره از کار نگشاید

مگر ای اشک غم امشب، تو از دل عقده بگشایی

 

رهی، تا وارهی از رنج هستی، ترک هستی کن

که با این ناتوانی ها، به ترک جان توانایی

 





نظرات() 

زندگینامه ولادیمیر مایوفسکی

نوشته شده توسط :kamran hatami
شنبه 28 آبان 1390-11:46 ق.ظ


(زاده ۱۹ ژوئیه، ۱۹۹۳ - درگذشته ۱۴ آوریل، ۱۹۳۰)

ولادیمیر مایاکوفسکی، شاعر درام‌نویس فوتوریست (آینده‌گرای) انقلابی روسی در روستای بغدادی استان کوتائیسی گرجستان در قفقاز دیده به جهان گشود. وی در دوران خلاقیت و فعالیت‌های هنری یکی از استادان سبک فوتوریسم بود و همگام با خیزش‌های انقلابی در روسیه رشد یافت و پس از انقلاب بلشویکی روسیه و در دوران حکومت شوروی یکی از نام‌آورترین شاعران عصر خود بود.
این شاعر فوتوریست انقلابی روسی از سن ۱۴ سالگی به عضویت حزب بلشویک درآمد و از سال‌های قبل از انقلاب فعالیت هنری و سیاسی خود را آغاز نمود. وی در شعر روسی وزن، الفاظ، عبارات، تمثیل‌ها و استعارات تازه و بدیع پدید آورد، با دنبال نمودن سبک آینده‌گرایانه آثار خود را خلق می‌‌نمود ولی به همه اصول این سبک پایبند نبود و روش خاص خود را دنبال می‌‌کرد.
مایاکوفکسی از اتخاذ هیچ وسیله‌ای برای انتشار افکار و آثار خود باک نداشت و حتی در کوچه‌ها قدم می‌‌زد و برای مردم شعر می‌‌خواند. حکایت می‌‌کنند: "در سال‌های جنگی داخلی در روسیه او به جبهه‌های جنگ می‌‌رفت و در سنگرها اشعار خود را برای سربازان می‌‌خواند. مردم از اشعار او الهام گرفته، بی محابا به جنگ می‌شتافتند. او با صدایی رسا و پرجوش و خروش در رادیو آثار خود را می‌خواند و مردم آن اشعار را فورا حفظ می‌کردند..."
از سیزده جلد میراث ادبی مایاکوفکسی، دوازده جلد آن بعد از انقلاب به وجود آمده است. او ادبیات منظوم و شعر را با واقعیت نزدیک کرده آن را در خدمت نیازمندی‌های معاصر گذاشت و تبدیل به سلاحی برای مبارزه در راستای اهداف خود نمود. مایاکوفکسی از اشعار کلاسیک لذت می‌‌برد اما بندهٔ آن‌ها نمی‌شد. او می‌گفت: هنر باید با زندگی درآمیخته بشود. یا باید در هم آمیخته شود یا باید نابود بشود.
مایاکوفسکی روز 14 آوریل 1930 با شلیک گلوله به قلب خود به زندگیش پایان داد. در نامه ای که در کنار او پیدا شد چنین نوشته شده بود:
برای همه ... می میرم.هیچکس مقصر نیست و شایعات الکی را نیندازید.اینجانب مرحوم از شایعه بدم می آید. مامان ،خواهرانم،رفقایم،مرا ببخشید.این روش خوبی نیست(و به هیچکس آن را توصیه نمی کنم) ولی من چاره ی دیگری نداشتم. لیلی دوستم داشته باش. رفیق دولت،خانواده ی من عبارت است از : لیلی بریک،مامان،خواهرانم و ورونیکا و یتولدوونا پولونسکایا.اگر زندگی آنها را فراهم کنی متشکرم. شعار نیمه تمامم را به خانواده بریک بدهید.آنها می دانند چه کار باید بکنند.
همانطور که می گویند
"پرونده بسته شد"
و قایق عشق
بر صخره روزمره زندگی شکست
با زندگی بی حساب شدم
بی جهت
دردها را
فاجعه ها را
دوره نکنید
و یا آزار ها را.
شاد باشید.

بسیاری معتقدند علت خودکشی او سرخوردگی شدید از وضعیت اجتماعی و سیاسی اتحاد شوروی در آن زمان بود. جسد وی در گورستان بزرگان انقلاب دفن گردید. وی در شوروی بزرگ‌ترین شاعر دورهٔ انقلابی لقب گرفته بود. از آثار او که به فارسی ترجمه شده است میتوان به ابر شلوارپوش اشاره کرد.





نظرات() 

باغ آیینه-احمد شاملو

نوشته شده توسط :kamran hatami
شنبه 21 آبان 1390-12:34 ب.ظ





چراغی به دستم، چراغی در برابرم:

من به جنگ سیاهی می روم.


گهواره های خستگی

از كشاكش رفت و آمدها

باز ایستاده اند،

و خورشیدی از اعماق

كهكشان های خاكستر شده را

روشن می كند.

***

فریادهای عاصی آذرخش -

هنگامی كه تگرگ

در بطن بی قرار ابر

نطفه می بندد.

و درد خاموش وار تاك -

هنگامی كه غوره خرد

در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند.

فریاد من همه گریز از درد بود

چرا كه من، در وحشت انگیز ترین شبها، آفتاب را به دعائی

نومیدوار طلب می كرده ام.

***

تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای

تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای.

***

در خلئی كه نه خدا بود و نه آتش

نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب كرده بودم.

جریانی جدی

در فاصله دو مرگ

در تهی میان دو تنهائی -

[ نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!]

***

شادی تو بی رحم است و بزرگوار،

نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است


من برمی خیزم!


چراغی در دست

چراغی در دلم.

زنگار روحم را صیقل می زنم

آینه ئی برابر آینه ات می گذارم

تا از تو

ابدیتی بسازم.




نظرات() 

چرا شعری نفرستادم-آنا آخماتوا

نوشته شده توسط :kamran hatami
جمعه 13 آبان 1390-10:59 ق.ظ





باد از سوی دریا می آید

خانه ای که دیگر در آن نیستم

و سایه ی زیباترین کاج

آن سوی ممنوع ترین پنجره...

در این دنیا یک نفر هست که میتوانستم

تمامی این اشعار را برایش بفرستم

اما چه؟

بگذار لبها لبخندی تلخ بگشایند

و قلب من بکبار دیگر بلرزد




نظرات() 

چه زیباست اینجا..._آنا آخماتوا

نوشته شده توسط :kamran hatami
جمعه 13 آبان 1390-10:47 ق.ظ





چه زیباست اینجا:نرمه بادی سرد

برف ترد صبحی سردتر از دیروز

گدازه های سرخ گل رز

بر سر بوته ای سفید از برف

وسعت جادوئی برف

جای دو جفت پا تا دور دید

یاد آور گامهای من و تو

از روزهای دور




نظرات() 

قهر-فروغ

نوشته شده توسط :kamran hatami
دوشنبه 9 آبان 1390-05:05 ق.ظ



نگه دگربه سوی من چه میكنی؟ 

 

چودربررقیب من نشسته ای

 

به حیرتم كه بعدان فریب ها

 

توهم پی فریب من نشسته ای     

 

به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا

 

كه جام خود به جام دیگری زدی 

 

چوفال حافظ آن میانه باز شد

 

توفال خودبه نام دیگری زدی

 

برو...بروبه سوی او،مراچه غم 

 

توافتابی ...اوزمین...من اسمان

 

براوبتاب زآنكه من نشسته ام

 

به نازروی شانه ی ستارگان

 

براوبتاب زآنكه گریه میكند

 

دراین میانه قلب من به حال او

 

كمال عشق باشد این گذشته ها    

 

دل تومال من،تن تومال او

 

تو كه مرابه پرده هاكشیده ای

 

چگونه ره نبرده ای به رازمن؟

 

گذشتم ازتن توزانكه درجهان     

 

تنی نبودمقصدنیازمن

 

اگربسویت این چنین دویده ام

 

به عشق عاشقم نه بروصال تو

 

به ظلمت شبان بی فروغ من

 

خیال عشق خوشترازخیال تو

 

كنون كه دركنار اونشسته ای

 

تووشراب ودولت وصال او!

 

گذشته رفت وآن فسانه كهنه شد

 

تن توماندوعشق بی زوال او!





نظرات() 

روزی خواهم آمد-سهراب

نوشته شده توسط :kamran hatami
یکشنبه 8 آبان 1390-08:14 ق.ظ



روزی

خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد .

در رگ ها ، نور خواهم ریخت .

و صدا خواهم در داد : ای سبدهاتان پر خواب ! سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید /

 

خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد .

زن زیبای جذامی را ، گوشواری دیگر خواهم بخشید .

کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ !

دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد :

آی شبنم ، شبنم ، شبنم .

رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است ،

کهکشانی خواهم دادش .

روی پل دخترکی بی پاست ، دُب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت .

 

هر چه دشنام ، از لب ها خواهم برچید .

هر چه دیوار ، از جا خواهم برکند .

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند !

ابر را ، پاره خواهم کرد .

من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ،

دل ها را با عشق ، سایه ها را آب ، شاخه ها را با باد .

و بهم خواهم پیوست ، خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها .

بادبادک ها ، به هوا خواهم برد .

گلدان ها ، آب خواهم داد .

 

خواهم آمد پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش خواهم ریخت .

مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد .

خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد .

 

خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت .

پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند .

هر کلاغی را کاجی خواهم داد .

مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !

آشتی خواهم داد .

آشنا خواهم کرد .

راه خواهم رفت .

نور خواهم خورد .

دوست خواهم داشت .





نظرات() 

به سراغ من اگر می آیید

نوشته شده توسط :kamran hatami
یکشنبه 8 آبان 1390-08:11 ق.ظ



به سراغ من اگر می آید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است

که خبر می آرند، از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک

روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان، چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من...







نظرات() 

عشق-سهراب

نوشته شده توسط :kamran hatami
یکشنبه 8 آبان 1390-08:08 ق.ظ



قشنگ یعنی چه ؟

ــ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانۀ اشکال

و عشق ، تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.

و عشق ، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد .

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن .








نظرات() 

خنده ی گل-سهراب

نوشته شده توسط :kamran hatami
یکشنبه 8 آبان 1390-08:05 ق.ظ



خنده ی گـُـلی در خواب

دست ِ پارو زن ِ ما را بسته است ...





نظرات() 

صدا کن مرا-سهراب

نوشته شده توسط :kamran hatami
یکشنبه 8 آبان 1390-06:28 ق.ظ



صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

 که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

 من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

 و خاصیت عشق این است

 کسی نیست

 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 مرا گرم کن

و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

 و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند

 من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

 بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

 و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد

 و آن وقت

حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم

 ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید





نظرات() 

با آمدنت-واهه آرمن

نوشته شده توسط :kamran hatami
شنبه 7 آبان 1390-04:46 ق.ظ


با آمدن ات فریب ام دادی

یا با رفتن ات؟

 

کاش هرگز تو را نمی دیدم

تا همیشه سراغ ات را

از فرشتگان می گرفتم

تا تلخ ترین شعرم را هرگز

در گوش خدا نمی خواندم

 

کاش هرگز تو را نمی دیدم

آن وقت

نه بغضی در گلویم بود

نه دل شدگی

و نه مشتی شعر...





نظرات() 

کارم از اینها گذشته-مهدیه لطیفی

نوشته شده توسط :kamran hatami
پنجشنبه 5 آبان 1390-06:40 ق.ظ



کار ِ من از نیاز به محبتت گذشته

تو بیا بگذار دوستت داشته باشم

کار من از نیاز به دست هایت گذشته

تو بیا بگذار من سرت را روی سینه بگیرم

تو بیا نگذار .... نگذار

کارم از اینها هم بگذرد

من اگر دیوانه شوم

من اگر کارم از اینها هم بگذرد ....

 





نظرات() 

واقعه-ابو سعید ابوالخیر

نوشته شده توسط :kamran hatami
جمعه 29 مهر 1390-03:14 ق.ظ

  




  از واقعه‌ای تو را خبر خواهم کرد
         

                    وآن را به دو حرف مختصر خواهم کرد


      با عشق تو در خاک نهان خواهم شد

  
              
با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد




نظرات() 

این شعر-لیلا کردبچه

نوشته شده توسط :kamran hatami
سه شنبه 26 مهر 1390-05:26 ق.ظ


این شعر را همین حالا بخوان

وگرنه بعدها باورت نمی شود

هنگام سرودنش چگونه دیوانه وار عاشقت بودم

 

 

همین حالا بخوان

این شعر را که ساختار محکمی ندارد

و مثل شانه های تو 


هربار گریه می کنم می لرزد

 

 

هربار گریه می کنم

.

.

.

.

.

.

.

و پیراهن هیچ فصلی خیس تر از بهاری نخواهد بود

که عاشقت شدم





نظرات() 

در فراسوهای عشق-احمد شاملو

نوشته شده توسط :kamran hatami
دوشنبه 25 مهر 1390-12:19 ب.ظ



در فراسوی مرز های تن ات تو را دوست می دارم. 


آینه ها و شب پره ها ی مشتاق را به من بده 


روشنی آب و شراب را 


آسمان بلند و کمان گشادهی پل 


پرنده ها و قوس و قزح را به من بده 


و راه آخرین را 


در پرده یی که می زنی مکرّر کن.

 

در فراسوی مرزهای تن ام


تو را دوست می دارم.


در آن دور دست بعید

 

که رسالت اندام ها پایان می پذیرد 


و شعله و شور وتپش ها و خواهش ها


 به تمامی فرو می نشیند 


و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد 


چنان روحی که جسد را در پایان سفر ، 


تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد...


در فراسوهای عشق 


تو را دوست می دارم، 


در فراسوهای پرده و رنگ. 


در فراسوهای پیکر هایمان


 با من وعده ی دیداری بده. 

 





نظرات() 

شعر-احمد شاملو

نوشته شده توسط :kamran hatami
یکشنبه 24 مهر 1390-10:21 ق.ظ


شعر

رهایی ست

نجات است و آزادی .

 

تردیدی ست

            که سرانجام

                        به یقین می گراید

و گلوله یی

که به انجام ِ کار

شلیک

می شود .

آهی به رضای ِ خاطر است

از سر ِ آسوده گی .

 

و قاطعیت ِ چارپایه است

به هنگامی که سرانجام

از زیر ِ پا

            به کنار افتد

تا بار ِ جسم

زیر ِ فشار ِ تمامی ِ حجم ِ خویش

در هم شکند ،

اگر آزادی ِ جان را

                        این

                        راه ِ آخرین است ...





نظرات() 

نازنین-هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :kamran hatami
جمعه 22 مهر 1390-09:03 ق.ظ

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت 
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت


کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد 
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد 
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد 
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت 

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد 
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت 

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند 
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت 

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش 
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت





نظرات() 

پشت شیشه-فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :kamran hatami
یکشنبه 17 مهر 1390-12:33 ب.ظ



پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد

 

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنین دیدی

در دلم باریدی ..... ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

 

چون نهالی سست می لرزد

روحم از سرمای تنهایی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

 

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق ، ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدیست

خسته ام ، از عشق هم خسته

 

غنچه ی شوق تو هم خشکید

شعر ، ای شیطان افسونکار

عاقبت زین خواب درد آلود

جان من بیدار شد ، بیدار

 

بعد از او بر هر چه رو کردم

دیدم افسون سرابی بود

آنچه میگشتم به دنبالش

وای بر من نقش خوابی بود

 

ای خدا .... بر روی من بگشا

لحظه ای درهای دوزخ را

تا به کی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را ؟

 

دیدم ای بس آفتابی را

کاو پیاپی در غروب افسرد

آفتاب بی غروب من !

ای دریغا ، در جنوب ! افسرد

 

بعد از او دیگر چه می جویم ؟

بعد از او دیگر چه می پایم ؟

اشک سردی تا بیفشانم

گور سردی تا بیاسایم

 

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد ...





نظرات() 

خداحافظ-گروس عبدوالملکیان

نوشته شده توسط :kamran hatami
جمعه 15 مهر 1390-02:45 ق.ظ

باران باشد

تو باشی

یک خیابان بی انتها باشد ....

به دنیا می گویم .... خداحافظ !





نظرات() 

پیدایم کن-گروس عبدوالملکیان

نوشته شده توسط :kamran hatami
سه شنبه 12 مهر 1390-01:49 ب.ظ



از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!

دارم کم کم این فیلم را باور می کنم

و این سیاهی لشکر عظیم

عجیب خوب بازی می کنند.

در خیابان ها

کافه ها

کوچه ها

هی جا عوض می کنند و

همین که سر برگردانم

صحنه ی بعدی را آماده کرده اند

از لابلای فصل های نمایش

بیرونم بکش

برفی بر پیراهنم نشانده اند

که آب نمی شود

از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم

نشد!

و این آدم برفیِ درون

که هی اسکلت صدایش می کنند

عمق زمستان است در من

..

اصلا

از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!

از پروژکتورهای روز و شب

از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!

دریا را تا می کنم

می گذارم زیر سرم

زل می زنم

به مقوای سیاه چسبیده به آسمان

و با نوار جیرجیرک به خواب می روم

نوار را که برگردانند

خروس می خواند.

..

از توی کمد هم شده پیدایم کن!

می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند

یا گلوله ای در سرم شلیک

و بعد بگویند:

" خُب،

نقشت این بود"





نظرات() 

برای زیستن-احمد شاملو

نوشته شده توسط :kamran hatami
شنبه 9 مهر 1390-07:11 ق.ظ



برای زیستن دو قلب لازم است


قلبی كه دوست بدارد، قلبی كه دوستش بدارند


قلبی كه هدیه كند


قلبی كه بپذیرد


قلبی كه بگوید


قلبی كه جواب بگوید


قلبی برای من، قلبی برای انسانی كه من می خواهم


تا انسان را در كنار خود حس كنم.


دریاهای چشم تو خشكیدنی است


من چشمه ئی زاینده می خواهم


پستان هایت ستاره های كوچك است


آن سوی ستاره من انسانی می خواهم


انسانی كه مرا برگزیند


انسانی كه من او را برگزینم


انسانی كه به دست های من نگاه كند


انسانی كه به دست هایش نگاه كنم


انسانی در كنار من


تا به دست های انسان نگاه كنیم


انسانی در كنارم، آینه یی در كنارم


تا در او بخندم، تا در او بگریم.





نظرات() 

دلم برای باغچه میسوزد-فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :kamran hatami
چهارشنبه 6 مهر 1390-10:49 ق.ظ

کسی به فکر گل ها نیست

کسی به فکر ماهی ها نیست

کسی نمی خواهد

باورکند که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست

حیاط خانه ما تنهاست

حیاط خانه ی ما

در انتظار بارش یک ابر ناشناس

خمیازه میکشد

و حوض خانه ی ما خالی است

ستاره های کوچک بی تجربه

از ارتفاع درختان به خاک می افتد

و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها

شب ها صدای سرفه می آید

حیاط خانه ی ما تنهاست

پدر میگوید

از من گذشته ست

از من گذشته ست

من بار خود رابردم

و کار خود را کردم

و در اتاقش از صبح تا غروب

یا شاهنامه میخواند

یا ناسخ التواریخ

پدر به مادر میگوید

لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ

وقتی که من بمیرم دیگر

چه فرق میکند که باغچه باشد

یا باغچه نباشد

برای من حقوق تقاعد کافی ست

مادر تمام زندگیش

سجاده ایست گسترده

درآستان وحشت دوزخ

مادر همیشه در ته هر چیزی

دنبال جای پای معصیتی می گردد

و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه

آلوده کرده است

مادر تمام روز دعا می خواند

مادر گناهکار طبیعی ست

و فوت میکند به تمام گلها

و فوت میکند به تمام ماهی ها

و فوت میکند به خودش

مادر در انتظار ظهور است

و بخششی که نازل خواهد شد

برادرم به باغچه می گوید قبرستان

برادرم به اغتشاش علفها می خندد

و از جنازه ی ماهی ها

که زیر پوست بیمار آب

به ذره های فاسد تبدیل میشوند

شماره بر می دارد

برادرم به فلسفه معتاد است

برادرم شفای باغچه را

در انهدام باغچه می داند

او مست میکند

و مشت میزند به در و دیوار

و سعی میکند که بگوید

بسیار دردمند و خسته و مایوس است

او نا امیدیش را هم

مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش

همراه خود به کوچه و بازار می برد

و نا امیدیش

آن قدر کوچک است که هر شب

در ازدحام میکده گم میشود

و خواهرم که دوست گلها بود

و حرفهای ساده ی قلبش را

وقتی که مادر او را میزد

به جمع مهربان و ساکت آنها می برد

و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را

به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد ...

او خانه اش در آن سوی شهر است

او در میان خانه مصنوعیش

با ماهیان قرمز مصنوعیش

و در پناه عشق همسر مصنوعیش

و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی

آوازهای مصنوعی میخواند

و بچه های طبیعی می سازد

او

هر وقت که به دیدن ما می آید

و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود

حمام ادکلن می گیرد

او

هر وقت که به دیدن ما می آید

آبستن است

حیاط خانه ما تنهاست

حیاط خانه ما تنهاست

تمام روز

از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید

و منفجر شدن

همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل

خمپاره و مسلسل می کارند

همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان

سر پوش می گذارند

 و حوضهای کاشی

بی آنکه خود بخواهند

انبارهای مخفی باروتند

و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را

از بمبهای کوچک

پر کرده اند

حیاط خانه ما گیج است

من از زمانی

که قلب خود را گم کرده است می ترسم

من از تصور بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم

من مثل دانش آموزی

که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم

و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد

من فکر میکنم ...

من فکر میکنم ...

من فکر میکنم ...

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی میشود





نظرات() 




درباره وبلاگ:



طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox